خاطرات مدرسه 1 (دبستان منیژه)
یادش به خیر چه دوران خوبی بود یادمه کلاس اول دبستان که بودم یه هم کلاسی داشتم که شوخ طبع بودودوست داشت سربه سربچه ها بذاره ومن که خیلی مظلوم وساکت بودم بااودریک نیمکت می نشستم اون روز املاداشتیم برا املا نوشتن یکی پایین میرفت ویکی بالا . نوبت اوبود که پایین بره خلاصه بعدکلی چک و چونه راضی شد وبایه نیشگونو ویه نیشخندوکلی این پاواون پاکردن دفتر املاشو پهن کرد و من هاج واج دیدم داره مچ دستشو گاز می گیره وبلند شدوایستادو درحالی که اشک می ریخت گفت: اجازه زهرادندونم گرفته معلم به من تذکر دادودوستمو آروم کردواملا راشروع کردیم هنوزچند خطی ننوشته بودیم که معلم با تبسمی ونگاهی سرشارازمهربانی رو به من کردو انگشت سبابه رابه علامت هیس جلو صورتش بردوازمن خواست که هیچ حرکتی نکنم که دیدم معلم مچ دوستمودر حال ارتکاب جرم گرفت بعله!آخه داشت دستشو گاز می گرفت ونیم خیز شده بودبگه اجازه....